nanaz

nanaz

پسرها

با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه میذارن
کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
پول و کارت رو میگیرن و میرن

دخترها

با ماشین میرن دم بانک
در آینه آرایششون رو چک میکنن
به خودشون عطر میزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک میکنن
در پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
در پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
بلاخره ماشین رو پارک میکنن
توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
دنبال کارت عابربانکشون میگردن
کارت رو وارد دستگاه میکنن
توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن میگردن
کد رمز رو وارد میکنن
۲دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
کنسل میکنن
دوباره کد رمز رو میزنن
کنسل میکنن
دوست پسرشون رو صدا میزنن که کد صحیح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو میزنن
دستگاه ارور (خطا) میده
مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
دستگاه ارور (خطا) میده
بیشترین مبلغ ممکن در خواست میکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم میذارن
پول رو میگیرن
برمیگردن به ماشین
آرایششون رو توی آینه عقب چک میکنن
توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
استارت میزنن
پنجاه متر میرن جلو
ماشین رو نگه میدارن
دوباره برمیگردن جلوی بانک
از ماشین پیاده میشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر میدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم)
سوار ماشین میشن
کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
آرایششون رو توی آینه چک میکنن
احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
مندازن توی خیابون اشتباه
برمیگردن
میندازن توی خیابون درست
پنج کیلومتر میرن جلو
ترمز دستی رو آزاد میکنن. (میگم چرا انقدر یواش میره)
...

 

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391برچسب:,ساعت 23:50 توسط fatemeh| |

بــِبَـخشیــد یَــعنــی...!

معذرت خواهی

 همیشه به این معنا نیست که

 تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است
معذرت خواهی یعنی:

اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره ...!

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391برچسب:,ساعت 23:33 توسط fatemeh| |

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
                                         

 


 

.

 

.

 

.

 

.

 


 
بعد از ازدواج :

 

کاری نداره متن قبلی رو از پایین به بالا بخون

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:,ساعت 17:26 توسط fatemeh| |


 درِ مطب دکتر ویلیامز به شدت به صدا در آمد ... دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو .

در باز شد و دختر کوچولویی که خیلی مضطرب و پریشان به نظر میرسید به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر, مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد , ادامه داد  : التماس میکنم مادرم را نجات دهید ; مادرم خیلی مریض است , خواهش میکنم با من بیایید !

دکتر گفت : دختر جان ,باید مادرت را به اینجا بیاوری ; من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم !

دختر جواب داد :ولی دکتر من نمیتوانم . اگر شما نیایید مادرم میمیرد ....و اشک از چشمانش جاری شد .

 دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت که همراه او برود ....وقتی آن ها به خانه رسیدند , دکتر را به جایی که مادر بیمارش در رختخواب بود راهنمایی کرد و رفت .

 دکتر شروع به معاینه کرد و توانست با قرص و آمپول , تب بالای آن زن را پایین بیاورد و از مرگ حتمی نجاتش دهد . دکتر تمام شب را بر بالین آن زن ماند ,تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد ... زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : باید ار دخترت تشکر کنی , اگر او نبود حتما میمردی !

زن با تعجب گفت :
ولی دختر من 3 سال است که از دنیا رفته !و به عکس بالای تختش اشار کرد .چشمان دکتر به قاب عکس خیره شد و پاهایش از دیدن عکس سست شد . این همان دختر بود ! فرشته ای که مادرش را نجات داده بود .

 

نوشته شده در دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:,ساعت 22:42 توسط fatemeh| |

ما ایرانی ها...

ما ایرانی ها وقتی میخواهیم از کسی تعریف کنیم:

عجب نقاشیه نکبت!

چه دست فرمونی داره توله سگ!

چه قدر خوب میخونه بد مصب!

چه گیتاری میزنه ناکس!

استاده کامپیوتره لامصب!

عجب گلی زد بی وجدان!

بی شرف خیلی کارش درسته!

دوستت دارم وحشتناک!

 

 

اما وقتی می خوایم فحش بدیم:

برو شازده!

چی میگی مهندس!

آخه آدم حسابی!

دکتر برو دکتر!

چه طوری آی کیو؟

به به! استاد معظم!

کجایی با مرام؟

باز گلواژه صادرفرمودی؟

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391برچسب:,ساعت 14:8 توسط fatemeh| |

شاگرد زیرک و استاد!

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

استاد پاسخ داد: “البته”

شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ “

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.” شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”

شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا، شیطان وجود دارد؟”

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 

نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1391برچسب:,ساعت 18:5 توسط fatemeh| |

 

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.


.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند

 

نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1391برچسب:,ساعت 12:21 توسط fatemeh| |



خانم ها هميشه زود قضاوت مي کنند

يه روز يه آقايي نشسته بود و روزنامه مي خوند
كه يهو زنش با ماهيتابه مي كوبه تو سرش
مرده ميگه:
براي چي اين كارو كردي؟
زنش جواب ميده:
به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم سامانتا نوشته شده بود


مرده ميگه:
وقتي هفته ي پيش براي تماشاي مسابقه ي اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش سامانتا بود   
زنش معذرت خواهي مي کنه و ميره به کاراي خونه برسه

نتيجه ي اخلاقي اول!: خانم ها هميشه زود قضاوت مي کنند

سه روز بعدش، مرده داشته تلويزيون تماشا مي كرده، كه زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگ دوباره مي كوبه تو سرش!
بيچاره مرده وقتي به خودش مياد مي پرسه:
چرا منو زدي؟
 
زنش جواب ميده:
آخه اسبت زنگ زده بود!

 
نتيجه ي اخلاقي دوم!!: متاسفانه خانم ها هميشه درست حدس مي زنند

نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1391برچسب:,ساعت 12:18 توسط fatemeh| |

سلام خوبید عکسایی که گذاشته بودم دیدید امیدوارم خوشتون اومده باشه خب من اومدم با چندتا جوک توی ادامه مطلب حتما بخونید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:,ساعت 20:42 توسط fatemeh| |

نوشته شده در چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:,ساعت 20:36 توسط fatemeh| |


Power By: LoxBlog.Com